خرید بک لینک
یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود: «نامه ای به خدا»با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه این طور نوشته شده بود:«خدای عزیزم بیوه زنی ۸۳ ساله هستم که زندگی ام با حقوق ناچیز بازنشستگی می گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن ... »کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان ۹۶ دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند ...همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت، تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود: «نامه ای به خدا»همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:«خدای عزیزم، چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو

برچسب: نویسنده: محمد مرادیان تاريخ: دوشنبه 20 آذر 1396 ساعت: 3:46

تعدادی موش آزمایشگاهی رو به استخر آبی انداختند و زمان گرفتند تا ببینند چند ساعت دوام میارند، حداکثر زمانی رو که تونستند دوام بیارند ۱۷ دقیقه بود.سری دوم موشها رو با توجه به اینکه حداکثر ۱۷ دقیقه می ت

برچسب: نویسنده: محمد مرادیان تاريخ: دوشنبه 20 آذر 1396 ساعت: 3:46

يک نجار مسن به کارفرمايش گفت که ميخواهد بازنشسته شود تا خانه ای برای خود بسازد و در کنار همسر و نوه هايش دوران پيری را به خوشی سپری کند. کارفرما از اينکه کارگر خوبش را از دست ميداد، ناراحت بود ولی نجار خž

برچسب: نویسنده: محمد مرادیان تاريخ: دوشنبه 20 آذر 1396 ساعت: 3:46

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد. او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود. پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای ا&

برچسب: نویسنده: محمد مرادیان تاريخ: دوشنبه 20 آذر 1396 ساعت: 3:46

گویند شخصی در حال مرگ بود و قبل از مرگش وصیت کرد: من ۱۷ شتر و ۳ فرزند دارم، شتران مرا طوری تقسیم کنید که بزرگترین فرزندم نصف آنها را و فرزند دومم یک سوم آنها را و فرزند کوچکم یک نهم مجموع شتران را به ارث ببر&

برچسب: نویسنده: محمد مرادیان تاريخ: دوشنبه 20 آذر 1396 ساعت: 3:46

روزی به خدا شکایت کردم که چرا من پیشرفت نمیکنم دیگر امیدی ندارم میخواهم خودکشی کنم...؟!ناگهان خدا جوابم را داد و گفت: آیا درخت "بامبو" و "سرخس" را دیده ای؟؟؟گفتم: بله دیده ام…خدا گفت: موقعی که درخت بامبو و سرž

برچسب: نویسنده: محمد مرادیان تاريخ: دوشنبه 20 آذر 1396 ساعت: 3:46

مردی متوجه شد که گوش همسرش شنوایی اش کم شده است. ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد.به این دلیل، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتž

برچسب: نویسنده: محمد مرادیان تاريخ: دوشنبه 20 آذر 1396 ساعت: 3:46

کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گر

برچسب: نویسنده: محمد مرادیان تاريخ: دوشنبه 20 آذر 1396 ساعت: 3:46

روزى على(ع) در زمان خلافتش بالاى منبر فرمود: "قبل از آنكه از ميان شما بروم هر سؤال داريد بپرسيد، چرا كه من به راههاى آسمانها آگاهتر از راههاى زمين هستم ."يك نفر از حاضران برخاست و گفت: جبرئيل در كجاست؟ على(ع)

برچسب: نویسنده: محمد مرادیان تاريخ: دوشنبه 20 آذر 1396 ساعت: 3:46

می گویند روزی ساربانی که از کنار یک روستای کویری می گذشت به زمین خشک و خالی ای رسید و شترهایش را آنجا رها کرد در این وقت ناگهان یکی از روستاییان آمد و شتر را زیر باد کتک گرفت. ساربان گفت: چه می کنی مرد؟ چرا ح

برچسب: نویسنده: محمد مرادیان تاريخ: دوشنبه 20 آذر 1396 ساعت: 3:46

صفحه بندی